اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1438
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
او چشم گردد و از فرق تا قدم همه دوست بيند ، و در او جز دوست هيچ شغل نماند . « و ذاك لان المفردين رايتهم * على طبقات و الدنو بعيد » و گفت از بهر آن است كه من مفردان را بديدم و بر طبقات ديدم گروه گروه و نزديكى كردن سخت دور است . اما آنكه گفت مفردان را ديدم نه ديدار بصر خواست ، لكن ديدار سر خواست . و اين لفظ متعارف است ميان بزرگان ، كه چون سيدى مشرف و مطلع باشد بر احوال مريدان ، گويد من شما را مىبينم ؛ و از آنجا ديدار شخص نخواهد به بصر ، لكن ديدار اوقات ايشان خواهد به سر . و ببايد دانستن كه هر پيرى كه بر اوقات مريدان مطلع نباشد با او صحبت كردن روا نباشد . از بهر آنكه صحبت كردن با پيران از بهر تأديب و تثقيف باشد . چون شيخ بر سر مريدان مطلع نباشد ، كژى ايشان نبيند و ايشان را تثقيف نتواند كردن ، كه او را خود مثقفى و مؤدبى ببايد . و چون اشراف و اطلاع باشد با اين نيز شفقت ببايد كه دنيا بىسياست آبادان نباشد . پس دين بىسياست آبادان كى باشد ؟ ! و اين اطلاع پيران بر سر مريدان ظاهر است . نبينى كه چون مصطفى عليه السلام سيد سادات بود بر سر همه سادات مطلع بود ؛ و از اين معنى بود كه گفت : انى ارى من خلفى كما ارى من امامى و الرؤية انما تكون من امام و لا تكون من وراء فالكل كانوا وجها فى جانب وقفا فى جانب و المصطفى كان كله وجها بلا قفاء . و در اينجا سرى از اين نكوتر هست و آن آنست كه هركسى را جز مصطفى صفت غفلت بود وقتى از اين معنى ديدار بر دوام نداشتند و ديدار به جانبى داشتند دون جانبى . باز مصطفى همه صفت حضرت داشت و هيچ غيبت نه . و همه صفت مشاهدت داشت و هيچ حجبت نه ، و همه صفت كشف داشت و هيچ غفلت نه . فكان فانيا من صفات نفسه قائما بصفات الحق و الحق لا يحجبه شىء و لا يخفى عليه شىء و لا يعجزه شىء . و نيز گفتهاند ابو الحسن نورى را امير القلوب خواندندى از آن